محاصره اقتصادی اقتصادی رسول خدا حضرت محمد (ص)
محاصره اقتصادی اقتصادی رسول خدا حضرت محمد (ص)
پس از اینکه چند سال از بعثت پیامبر گذشت، قریش دید که تمام تلاش هایش در محدود کردن رسول خدا ناموفق بوده است. سران قریش می دیدند که کسانی مانند حمزه عموی پیامبر مسلمان شده اند و مسلمانان به حبشه رفته اند و هر روز نیز اسلام گسترش بیشتری می یابد. لذا مجلسی تشکیل دادند و در آن تصمیم گرفتند که مسلمانان را تحت فشار اقتصادی و اجتماعی بگذارند. آنان قصد داشتند با این کار هم از شمار مسلمانان بکاهند وهم بنی هاشم را که حامی رسول خدا بودند وادار کنند که پیامبر ار تسلیم آنها کنند.
آنان عهد نامه ای نوشتند و امضاء کرده و داخل کعبه آویزان کردند و سوگند یاد کردند که ملت قریش، تا دم مرگ طبق مواد زیر رفتار کند.
1 ـ همه گونه خرید و فروش با هواداران محمد تحریم می شود.
2 ـ کسی حق ندارد با مسلمانان ارتباط زناشوئی برقرار کند.
3 ـ ارتباط و معاشرت با آنها اکیداً ممنوع می شود.
4 ـ در تمام پیش آمدها باید از مخالفان محمد طرفداری کرد.
بنی هاشم و در راس آن ابوطالب وقتی اوضاع را چنین دیدند، برای حفظ جان پیامبر مجبور شدند که همگی به شعب ابوطالب که میان کوه ابوقبیس و شعب ابن عامر قرار دارد، بروند، چرا که دیگر نمی توانستند با کسی مراوده و ارتباطی داشته باشند و نیز در آن صورت بهتر می توانستند از جان پیامبر دفاع کنند. ابوطالب برای اینکار در نقاط مرتفع شعب افرادی برای دیده بانی گماشت تا آنها را از هر گونه پیش آمد با خبر سازند.
این محاصره که در سال هفتم بعثت شروع شد. سه سال طول کشید و یکی از سختترین دوره های زندگی پیامبر و مسلمانان به شمار می رود. آنها نمی توانستند مایحتاج خود را تهیه کنند، زیرا کسی حاضر به معامله با آنان نبود. قریش کسانی را مامور کرده بود اجازه ندهند کسی برای مسلمین آذوقه ببرد.
کار به جایی رسید که جوانان و مردان با خوردن یک دانه خرما در شبانه روز زندگی می کردند. در تمام این مدت، فقط در ماههای حرام که امنیت در سرتاسر شبه جزیره حکمفرما بود، بنی هاشم از شعب بیرون آمده و به داد و ستد مختصری اشتغال می ورزیدند. پیامبر اسلام نیز فقط در همین ماهها توفیق نشر و پخش آئین خود را داشت.
پایان محاصره:
سرانجام وضع مسلمانان و بنی هاشم به حدی رسید که بعضی از سران قریش را تحت تاثیر قرار داد و تصمیم گرفتند که عهد نامه را ملغی سازند. در همین زمان، پیامبر به علم الهی، ابوطالب را از خورده شدن پیمان مشرکین توسط موریانه آگاه کرد. این یکی از معجزات پیامبر بود، زیرا هیچ کس در کعبه را نگشوده بود.
وقتی مشرکان پیمان را بیرون آوردند، مشاهده کردند که موریانه تمام عهد نامه را به جز عنوان «بسمک اللهم» خورده است. مجموع این مسایل سبب شد که تعهد قریش از بین برود و بنی هاشم بار دیگر آزاد شدند. اندکی پس از بیرون آمدن از شعب دو تن از عزیزترین افراد پیامبر یعنی ابوطالب و خدیجه در گذشتند.
مشرکان قریش برای اینکه پیامبر (ص ) و مسلمانان را در تنگنا قرار دهند عهد نامه ای نوشتند و امضا کردند که بر طبق آن باید قریش ارتباط خود را با محمد (ص ) و طرفدارانش قطع کنند. با آنها زناشویی و معامله نکنند. درهمه پیش آمدها با دشمنان اسلام هم دست شوند. این عهدنامه را در داخل کعبه آویختند و سوگند خوردند متن آنرا رعایت کنند. ابو طالب حامی پیامبر (ص ) از فرزندان هاشم و مطلب خواست تا در دره ای که به نام 'شعب ابی طالب ' است ساکن شوند و از بت پرستان دور شوند. مسلمانان در آنجا در زیر سایبانها زندگی تازه را آغاز کردند و برای جلوگیری از حمله ناگهانی آنها برجهای مراقبتی ساختند. این محاصره سخت سه سال طول کشید. تنها در ماههای حرام (رجب - محرم - ذیقعده - ذیحجه ) پیامبر (ص ) و مسلمانان از 'شعب ' برای تبلیغ دین و خرید اندکی آذوقه خارج می شدند ولی کفار - بخصوص ابو لهب - اجناس را می خریدند و یا دستور می دادند که آنها را گران کنند تا مسلمانان نتوانند چیزی خریداری نمایند. گرسنگی و سختی به حد نهایت رسید. اما مسلمانان استقامت خود را از دست ندادند. روزی از طریق وحی پیامبر (ص ) خبردار شد که عهد نامه را موریانه ها خورده اند و جز کلمه 'بسمک اللهم ' چیزی باقی نمانده . این مطلب را ابو طالب در جمع مشرکان گفت . وقتی رفتند و تحقیق کردند به صدق گفتار پیامبر پی بردند و دست از محاصره کشیدند. مسلمانان نیز نفسی براحت کشیدند... اما... اما پس از چند ماهی خدیجه همسر با وفا و ابو طالب حامی پیغمبر (ص ) دار دنیا را وداع کردند و این امر بر پیامبر گران آمد. بار دیگر اذیت و آزار مشرکان آغاز شد.
ماجرای موریانه و خوردن صحیفه و رهایی پیامبر(ص) از شعب
سپس جبرئیل به رسول خدا(ص) نازل شد و گفت: «خدا موریانه را بر صحیفه قریش فرستاده تا هرچه بیمهری و ستمگری در آن بود، جز نام خدا بخورد.»
رسول خدا(ص)، ابوطالب را از این ماجرا آگاه ساخت. سپس ابوطالب همراه پیامبر(ص) و خاندانش بیرون آمدند تا به كعبه رسیدند و در كنار آن نشستند و قریش هم از هر طرف روی آوردند و گفتند: «ای ابوطالب! هنگام آن رسیده است كه عهد خویشاوندی را به یاد آوری و نزدیكی با قومت را آرزو كنی و سرسختی درباره برادرزادهات را رها كنی.» ابوطالب به آنها گفت: «ای قوم من! اكنون صحیفه خود را بیاورید، شاید گشایشی و راهی به صله رحم و رها كردن بیمهری پیدا كنیم.»
صحیفه را آوردند، در حالی كه مهرها همچنان بر آن بود. ابوطالب گفت: «آیا این همان صحیفهای است كه خود نوشتهاید و آن را میشناسید؟» گفتند: «آری.» گفت: «آیا هیچ كاری با آن كردهاید؟» گفتند: «نه به خدا قسم!» گفت: «پس محمد از طرف پروردگارش به من میگوید كه خدایش موریانه را فرستاده است تا تمام آن را جز نام خدا بخورد. راستی بگویید اگر سخنش راست باشد، چه میكنید؟» گفتند: «دست بر میداریم و كاری نداریم.» گفت: «من هم اگر سخنش دروغ باشد، او را به شما میدهم تا بكشید.» گفتند: «انصاف دادی و نیكو گفتی.»
مهر صحیفه را شکستند و ناگهان دیدند كه موریانه، همه چیز جز نام خدا را خورده است. سپس گفتند: «این جز جادوگری نیست و ما هرگز در تكذیب او مثل این ساعت جدی نبودهایم.» در آن روز، مردم بسیاری به اسلام روی آوردند و بنیهاشم و بنیمطلب از شعب در آمدند و دیگر به آن برنگشتند.[10]
داستان شكستن پیماننامه، بهگونه دیگری هم بیان شده است؛ به این صورت كه طرفداران ضرورت نقض پیماننامه، چون روز بعد از تصمیم خویش با دیگر اشراف مكه، سخن گفتند و آنان را مخالف خویش دیدند با بهرهگیری از زمینههای مطلوب ذهنی مردم مكه ـ كه در میان ایشان، خویشاوندان و طرفداران بنیهاشم و مسلمانان، اندك نبودند ـ مسلحانه به سوی شعب رفتند و بنیهاشم را به ترك آنجا فرا خواندند. جناح ابوجهل كه طبعاً در مقابل این جناح از قدرت كمتری برخوردار بود، ناگزیر، تسلیم شد و به نقض صحیفه گردن نهاد. تاریخ این حادثه را نیمه رجب سال دهم بعثت نوشتهاند.[11]
پس از امضای پیماننامه قریش در شب اول سال هفتم بعثت،[5] پیامبر(ص) همراه بنیهاشم و بنیمطلب، از مكه به «شعب ابیطالب» منتقل شدند و در آنجا استقرار یافتند. براساس منابع، ابوطالب بود که بنیهاشم و از جمله حضرت رسول اکرم(ص) را به شعب انتقال داد؛ چون احتمال خطر برای پیامبر(ص) وجود داشت.[6]
طبق گزارشها، محاصره، شدیدترین اقدامی بود که دشمنان میتوانستند انجام دهند و اخبار مربوط به مساعدتهای برخی از مكیان به بنیهاشم، تنها به ناهماهنگی قریش اشاره دارد؛ چرا كه اولاً: آن مساعدتها، محدود و غیر مستمر بود؛ ثانیاً: گزارشهای صریحی از گرسنگی و فشار شدید بر بنیهاشم در شعب وجود دارد؛ مثلاً آوردهاند شدت فشار به حدی بود كه گاه آنان، چارهای جز خوردن پوست درخت نداشتند.[7]
سه سال به آن منوال گذشت.[8] قریش در این مدت، دیدهبانانی گماشته بودند تا كسی نزد ایشان نرود و آذوقه و خوراكی به ایشان نرساند؛ از اینرو كسانی كه به ایشان محبتی داشتند، به طور پنهان، آذوقه و خوراك به آنها میرساندند.
روزی "ابوجهل"، به "حكیم بن حزام" برادرزاده خدیجه برخورد و دید كه او همراه غلامش، مقداری گندم برداشته است و برای عمهاش خدیجه میبرد كه در شعب بود. ابوجهل گفت: «آیا برای بنیهاشم آذوقه میبری؟ به خدا نمیگذارم از اینجا بروی تا تو را در مكه رسوا كنم.» "ابوالبختری"(برادر ابوجهل) رسید و به ابوجهل گفت: «چه شده است؟» گفت: «او برای بنیهاشم آذوقه میبرد.» ابوالبختری گفت: «این آذوقه از اموالِ عمهاش خدیجه است كه نزد او بوده است و اكنون به صاحبش برمیگرداند. آیا ممانعت میكنی از اینكه مال خدیجه را نزدش ببرند؟ او را رها كن.» ابوجهل دست بر نداشت و همچنان مانع میشد. سرانجام میان ابوجهل و برادرش دعوا شد و ابوالبختری، استخوان فك شتری را كه در آنجا افتاده بود، چنان بر سر ابوجهل كوفت كه سرش شكست.
آنچه در این حادثه برای ابوجهل سخت بود، این بود كه میترسید، این خبر به گوش پیامبر(ص) و اصحابش برسد و باعث دلگرمی آنها شود. اتفاقاً حمزة بن عبدالمطلب آنجا بود و این حادثه را دید. رسول خدا(ص) نیز در این مدت، به دعوت مردم مشغول بود و بدون واهمه از مشركان، آشكار و پنهان در شب و روز، مردم را به سوی خدای متعال میخواند.[9]